▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

او گفت :"بیایید نزدیک لبه"
انها گفتند:"ما میترسیم"
او گفت:"بیایید نزدیک لبه"
انها امدند...
و او انها را هل داد...
و انها پرواز کردند...

مقدمه کارآموزی !

پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ

به زودی خاطرات کاراموزی رو مینویسم ،همشوو!

اما جالب ترین چیزی ک این دو روز دیدم رو الان میگم :

 یه خانمی بود که با ما دانشجوها خیلی خوب رفتار میکرد و

عجیب بهمون نگاه نمیکرد :دی  حتی روز دوم که رفتم دیرتر

از دوستام رسیدم ، اومد باهام سلام و احوال پرسی کرد !!

روزی که از اتاق عمل اومد بیرون میگفت من که نمیتونم

تکون بخورم چجوری ببینم بچه رو :(

منم گفتم نگران نباشید اوردنش عکسشو میگیریم بهت نشون میدیم،

یکم بعد که آوردنش داشتیم از بچه تعریف میکردیم ..

چشمهای مامانش خیلی قشنگ بود به نظرم و به

مامانش گفتم منتظرم چشمهاشو باز کنه ببینم مث چشمای

مامانش هست یا نه :)

که با لبخند گفت شبیه چشمای باباشم باشه قشنگه ،

و ادامه داد قدش چقدره؟ من : ۵۰ 

اون : عهههه قدشم به باباش رفته ،وزنش چقدره؟

من: ۳۵۵۰   اون : دقیقا هم وزن باباش موقع تولد !

+خلاصه که خیلی به همسرش عشق میورزید

برخلاف بیشتر خانم هایی که اونجا بودن و زیاد

خوشحال دیده نمیشدن !! 

از اون طرف همسرش هم مدام زنگ میزد که قبول نیس

نامردیه ! چرا تو بچه رو دیدی من ندیدم :دی

داشتم به بچه نگاه میکردم و فک میکردم قراره

با عشق بزرگ بشه و ذوق میکردم :))

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۲
Ftm 25

نظرات  (۱)

:) موفق باشی عزیزم 
پسر بود بچشون؟؟ 

پاسخ:
آرررره! اولی هم بود:))
+مرسی😘

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی