▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

او گفت :"بیایید نزدیک لبه"
انها گفتند:"ما میترسیم"
او گفت:"بیایید نزدیک لبه"
انها امدند...
و او انها را هل داد...
و انها پرواز کردند...

هرلحظه داریم گم میشیم ...

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۵۵ ب.ظ

بستنی رو خوردیم و اومدیم بیرون ، دیدم شب شده و خیابون تاریکه

یه نفر هم شغلش داشت کارشو میکرد و من زل زده بودم بهش !

با دقت با تموم وجودم با خوده خود قلبم داشتم میدیدم:)

یکم بعدترش یادم اومد که رفته بودیم سینما و هیچکس

به جز ما ۳تا نبود ، اما پسره گفت با یک نفر هم فیلم پخش میشه.

بعد ما ترسیده بودیم و اومده بودیم بیرون ...

تازه گفته بود اومدید فیلم ببینید ؟؟؟ :/

اون طرف خیابون هم که داشتیم راه میرفتیم متوجه شدم

یه اقایی داره دنبالمون تند تند قدم برمیداره ، به مریم و زهرا

گفتم یکم تندتر راه برید ، با زیاد شدن سرعت ما ، اونم ژست 

دویدن گرفت . تنها چیزی ک در دسترس بود یه مغازه ی بستنی

فروشی کوچیک و ساده بود !!! 

و ما بودیم و هویج بستنی به شکل توفیق اجباری .

#ترس ک یادم رفته بود هیچ ، زل زده بودم به یه *** :)



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۵
Ftm 25

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی