▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

او گفت :"بیایید نزدیک لبه"
انها گفتند:"ما میترسیم"
او گفت:"بیایید نزدیک لبه"
انها امدند...
و او انها را هل داد...
و انها پرواز کردند...

تو فقط پر باری :)

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۰ ب.ظ

نمیدونم چرا دیگه حوصله ندارم بنویسم از این روزا

که نوشتن درباره شون برای بعدها خیلی مهمه !!

البته شایدم وقتشو ندارم 0__o

از تاسوعا بنویسم که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی عمه

ما و عمو ن اینا که عمه گفت جا پارک نیست با ماشینهای

خودتون نیاید !! با تاکسی ون رفتیم ...

بعد من دلدرد شدیدی داشتم اصن حالم خوب نبود ،

تو خونه گوشی رو اومدم بذارم تو کیفم بعد با خودم گفتم

نه بذار تو دستم باشه . رسیدیم خونه ی عمه که

یهو یادم اومد گوشیمو خونه جا گذاشتم و با عمه و 

عروس عمو و مامان کلی رفتیم هیئت و اینور اونور

شب همینطور که داشتم سینه زنی رو تماشا میکردم با خودم

گفتم امسال هیچی نیست که بخاطرش بخوام گریه کنم

و خیلی یادش بیوفتم و ...

شب ساعت ۱ونیم که سرمو گذاشتم رو بالشت یهو یادم اومد

من تو ون به دوستم پی ام دادم :/ بلههه گوشیم رو گم کرده بودم!

بیدار شدمو کلی داد و گریه ک بدبخت شدم عکسااااام :(((

خیلی حس بدی بود ، غیر قابل توصیف ...از همه بدتر که

عکسای تولد دوستم هم تو گوشیم بود ، شب تاسوعا بود

و من تا صبح نخوابیدم و گریه کردم ، بعد به این فک کردم

که من گریه خواسته بودم؟ شاید اره ...

صبح روز عاشورا به زور بابا رو بیدار کردم که بریم

دنبال گوشی ! هرچند پیدا کردنش غیرممکن به نظر میرسید

رفتیم ایستگاه ون ها که دیدیم فقط چندتاشون اومدن

چون عاشورا بود ، خیلی خسته و عصبی بودیم با بابا برگشتیم

خونه و بعدتر بابا رفت خونه ی عمو و من کل عاشورا رو

تو خونه تنها بودمو گریه کردم !! حتی شام غریبان رو هم

تنهایی شمع روشن کردم :(

فقط آرزو میکردم که گوشیمو بصورت له شده پیدا کنم

و دست کسی نیوفته که اطلاعاتم ...اووووف :((

همه میگفتن بیخیال شو تازه گوشیم رو سایلنت بود و

هرچی زنگ میزدم کسی ج نمیداد از طرفی میترسیدم ک

باتریش تموم شه و کلا خاموش شه !! روز بعدش با

بابا دوباره رفتیم همون ایستگاه ک یکی از راننده هایی

ک روز عاشورا دیده بودیم گفت من رفتم خونه با مشخصاتی

ک شما دادید یه دوستم اومد تو ذهنم زنگ زدم بهش رفت

ماشینشو دید گوشی اونجا بود !! الان توراهه میاد و گوشیتون

میارهههه :))) اصن خوشحالیم قابل نوشتن نیس :دی

مث معجزه بود  برامممم ، انگار دو روز گوشی گم شد

تا من بدون ابزار وقت گیر راحت عزاداری کنم و نمیدونید چقدر

گریه کردم !! 

+در حال حاضر تو خوابگاه هستم و امروز مریم و خیلی 

از بچه ها رفتن خونشون ، اما من نرفتم با اینکه از بعضیا

راه خونه برام نزدیک تر بود !! نمیشه گفت دلگیر نیستم

و گریه م رو کاملا دارم کنترل میکنم ، اما واقعا این یک روز

ارزش رفتن نداشت فقط حالم رو گرفته تر میکرد ، چون باید

جمعه برمیگشتم ! اما ب خودم قول دادم هفته ی بعد اگه

چهارشنبه پراتیک نداشتیم برم خونه ؛ دلتنگیم حد نداره .

+خداروشکر میکنم بخاطر هم اتاقی هام ، الان ک مریم رفته

اصن تنها نشدم و با بیتا غذا درست کردیم و خوردیم ۲ساعت

دیگه هم میریم بیرون ؛) با اینکه همشون ازم بزرگترن و سال اخرین

ولی  خیلی باهم راحتیم و ... :)

#اینجا یه برج داره ب قول دوستم قطب گردشگریه خخخ

دیشب با مریم رفتیم  

+هروقت میریم تو اتاق پراتیک دپرس میشیم

چون کارای پرستاری رو بهمون اموزش میدن و بچه های

مامایی خیلی رو این قضیه حساسن :دی

مثلا امروز تعویض ملحفه روی تخت مریض بهمون یاد داد

برای مریضی ک بیهوشه :)) هممون دلمون میخاس سرمون

بکوبیم به دیوار ، اخه انصافا این کار خدمات نیست؟

اینم منم و برخورد صحیح با بیمار رو

به دوستان اموزش میدمD:


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۸
Ftm 25

نظرات  (۱)

سلااااممم وای فاطمه من یبار گوشیم گم شد و دیگه ام پیدا نشد 
خداروشکر مال تو پیدا شد :-)
عزیزمممم روپوششو:-٭٭٭
پاسخ:
وای خیلی بده ک پیدا نشه :(( 
😘

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی