▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

او گفت :"بیایید نزدیک لبه"
انها گفتند:"ما میترسیم"
او گفت:"بیایید نزدیک لبه"
انها امدند...
و او انها را هل داد...
و انها پرواز کردند...

و بالاخره دانشگاه (خوابگاه)

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ق.ظ

اووووم انقدر اتفاق های کوچیک و بزرگ افتاده که حوصله

ندارم همشو بنویسم ، اما خب از همینجا بگم که روز ثبت نام

با یکی دوس شدم که اسمش مریم بود و با هم تصمیم گرفتیم

نریم خوابگاه خود دانشگاه و رفتیم پانسیون !

اسمش یکم منو ترسوند خخخ مریم های زندگی من .  .  .

جمعه هفته ی پیش اون ساعت ۱۵رسید پانسیون و من 

نزدیک ۱۸ که یکم جا به جا شدیم و بعدش نماز خوندیم و

شام خوردیم ،ظرفا رو هم شستیم اما لعنتی ساعت نمیگذشت !

شایدم بخاطر دلتنگی بود ، ولی یکم بعدش  دختری وارد

شد که تازه ازدواج کرده بود و شیرینی به دست و این داستانا.

هم اتاقی ما اومد به زور دستمونو گرفت برد تو جمعشون

که البته دمشم گرم :) ما همون شب با همه اشنا شدیم !!

اما ساعت کلاسهامون افتضاحه و ما در روز حداقل دو سه بار

در رفت و امد بین خوابگاه و دانشگاهیم :(

خیلیییی خسته میشدم و ساعت ۲۲ میخوابیدم صبح هم باید

۵و نیم بیدار میشدم که صبحونه بخوریم و حاضر شیم ...

راستش فعلا همش تو کلاسا حس خواب داشتم و خستگی .

بچه های کلاسمون هم که ۴۱ نفریم تقریبا خوبن ، چون بیشترشون

بچه های تهران و اطرافشن خیلی زود باهاشون جور شدم .

البته هرشب یکی تو تل پی ام میده سلام فاطمههه جون 

و من نمیشناسم کیه 😀 اخریه تازه عکسم داد بازم نشناختم خخخ

تازه با مریم یه روزم رفتیم شهر محل تحصیل گردی :دی

خیلی شهر امنیه و ارامش داره ! کم کم که بهش عادت کردم

دیدم خیلی هم با تهران فرق نمیکنه ! یجورایی تهرانه کم ترافکیه .

+منو دوستم انقدر تو خوابگاه میخندیم و بهمون خوش میگذره

بقیه همش حسودیشون میشه چرا شما گریه نمیکنید و دپرس نشدید!

از بچه های پانسیون هم بگم که دو سه نفرشون یکم بی ادب هستن

اما درکل همشون بچه های خوبی هستن (طبق شناخت ۴ روزه)

یکی از هم اتاقی هامون که دانشجوی سال اخر رشته ی خودمونه

خیلیییی دختر ماهیه :)  اون یکی هم خوبه ولی همش میترسم

اشتباه شناخته باشمش ، یکم مجهوله !!

مثلا ساعت ۵ونیم صبح که هنوز رو تختم و چشمامو باز کردم

با ذوق میگه پاشو حلیم بزن رفتم همین الان گرفتم خخخخخ

+تنها چیزی که بعضی وقتا ناراحتم میکنه ، تنها موندن مامان بابامه،

وگرنه واقعا اونجا سختی زیادی نمیکشیم !!

#در حال حاضر هم خونه هستم زیرا اون سه شنبه بعد کلاس

همه اومدیم خونه و تا شنبه ی بعد کلاس هارو کنسل کردیم !

بعلههه یه همچین Vj هایی هستیم مااا 😝


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۱۷
Ftm 25

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی