▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

او گفت :"بیایید نزدیک لبه"
انها گفتند:"ما میترسیم"
او گفت:"بیایید نزدیک لبه"
انها امدند...
و او انها را هل داد...
و انها پرواز کردند...

خب تقصیر خودمه . . .

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۰۱ ب.ظ
اخرای سوم راهنمایی دبیر ادبیاتمون گفت یه دفتر دویست برگ
خوشگل بردارید و توش خاطرات روزانه تون رو ثبت کنید .
کدوم دبیر؟ همونی که خیلی خیلی دوسش داشتم .
اولش هر روزم رو مینوشتم و هر روزی که یادم میرفت
بنویسم ، براش یه صفحه ی خالی میذاشتم (بعدا پرش نمیکردما
کلا اسکل بودم خخخ) .
دیگه کم کم یاد گرفتم که میشه حالا ماهی چند صفحه نوشت
و لازم نیست اتفاق خاصی رو بنویسم ، میشه از حس هم نوشت.
خلاصه که تا پارسال اواخر تیر مینوشتم ، با لذت !!!
خب قرار بود توش از موفقیت هام بنویسم و این پشت کنکور
موندنه دفترمو خراب میکرد :(
پس دیگه هیچی ننوشتم ، هنوزم ننوشتم ، اصن میترسم
برم سمت دفتره ... از چی بنویسم توش؟!
انقد برگه های کمی ازش مونده بود که من شمره بودم
برای هر ماه چندتا ، تا برای اولین روز دانشگاهم یه صفحه
بمونه :) اما الان همه ی اون صفحه ها سفیدن .
رنگ سفید خیلی خطرناکه ، غمناکم هست . . .
خیلی چیزا تو زندگیم سفید شدن ، 

بهتره بگم سفید موندن !


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۲۰
Ftm 25

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی