▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

+بسم الله الرحمن الرحیم+

▀رُخـــــو▄

او گفت :"بیایید نزدیک لبه"
انها گفتند:"ما میترسیم"
او گفت:"بیایید نزدیک لبه"
انها امدند...
و او انها را هل داد...
و انها پرواز کردند...

۰۹آبان
تو برخورد با موضوعات مهم زندگیم یجوری کول رفتار میکنم که اصلا خودم هم نمیتونم خودمو درک کنم ! مامان بابا هم که معمولا تو این چیزا مث من فک میکنن ! البته مامان گاهی یه فکرایی میکنه ولی نمیتونه خوب و درست ارائه بده ! از بیرون ک به تصمیمام نگاه میکنم مطمئنم اگه یکی دیگه بابتشون ازم نظر میخواست چیزایی میگفتم عکس رفتار الان خودم !! حالا گفتم بنویسم ک چند سال بعد نگم  چقدر بی عقل بودم و این داستانا ... اتفاقا خیلیم میفهمم دارم اشتباه میکنم ( شک!) یا شایدم اشتباه نباشه بعدا نتایج درخشانی داشته باشه :) ولی دارم تو لحظه زندگی میکنم ، داریم تو لحظه زندگی میکنیم ! به هر حال ...

اقا اینو بگم ک اومدم پست قبلی رو خوندم فهمیدم خااااک تو سرم اون موضوعی ک بابتش پست گذاشته بود و استرس داشت و ناراحت و اینا ... موضوع خوبی بوده ، خداروشکر انقدم با دل شکسته براش دعا کردم که اوکی شد😂😂 اینم از این !!


۲۲ارديبهشت
یکی هست که وقتی پست میذاره من هیجان زده میشم !
نمیدونم هیجان از چه نوعی ، یعنی شاید بد نباشه خیلی ولی خوبم نیست :/
اصلا درستش اینه که من از اون پیج باید متنفر باشم
دیدن پست هاش خودازاریه برام،
اتفاقا موقعی که تازه پیدا کرده بودم پیج رو ، حسم تنفر بود :))

امشب یهو دیدم یه عدد به تعداد پست ها اضافه شده 
سریع پیجشو باز کردم ، 
منتظر یه چیزی بودم که مث  همیشه قیافه م اینجوری 😒 شه ،
اما با بقیه ی پست ها فرق داشت ...
میدونی التماس دعا داشت 🙁
یعنی از اون التماس واقعی ها !!!
تو کامنت ها چند نفر پرسیده بودن چی شده ، 
منتظر شدم جواب بده !
که جوابش هم بد بود ، یعنی خبر خوبی نبود :(

همون لحظه شروع کردم به دعا کردن، 
اصلا داشتم فک‌ میکردم بهش بگم چه دعایی بخون 😟
بعد ترش یادم اومد که اوه !!!
بابا این همون آدمه س که باید ازش بدت بیاد همونه هاااا 🤣
.
.
.
اینارو نوشتم که بگم تو مشکلات و سختی های یکی مهم نیست
اون شخص تو زندگی تو چه نقشی داره ؟ مثبت یا منفی ؟!
تو لحظات اولیه ذهن شما خودکار عمل میکنه 😁🙏

حالا انشالله که مشکلش حل بشه یا طبق جوابی که به کامنت ها داده بود 
مشکلی نباشه فردا :)
۲۵آذر

ما چجوری داریم زندگی میکنیم؟

تو محیطی بودم که یه روی دیگه ی زندگی رو دیدم!

داغونم ... بد .

____

جدیدا یه سری مطلب تو کانال ها میذارن که مثلا از فلان سریال ۱۳سال گذشته.

موقع پخش بامشاد بنزین ۸۵ تومن بود و ...

اخرشم میگن ما کی انقد بزرگ شدیم ؟؟

حالا من همیشه تو ذهن خودم ۱۷/۱۸ ساله ام 🤔

امروز یه اهنگ تو اینستا دیدم ، اهنگ مخصوص عشق خاله و همسرش!

خاله خیلی به نظرم بزرگ بود چون خاله بود 🤔

اصن رفتاراش شبیه الان من نبود ، حقیقتا خیلی فرق داشت ،

تاریخ فوتش رو دیدم خرداد ۸۸ 

اما من اخرین بار اوایل اردیبهشت  ۸۸ دیدمش :(

یعنی تا خرداد دقیقا همسن خاله میشم چون شهریوری بود :)

از خرداد به بعد حتی از خاله هم بزرگتر و پیرتر میشم

ایشالله تو بهشت همیشه به اندازه ی ۲۰ سال و ۹ ماه جوون بمونه 😍♥️🖤

۰۳آذر

واقعا کی آذر شد ؟؟ هر روز فک میکنم سخت میگذره ، دیر میگذره !

اما بعد ترش که میرم تقویم رو میبینم یهو دلم میگیره ...

از ماه های رفته :(

از مهر چی یادمه ؟ اومم شاید عاشورا تاسوعا که تعطیلی زیاد بود زود برگشتیم خونه!

از آبان ؟ امتحان حذفی دارو که شدیدا خراب کردم و جواب همه ی سوال ها رو

نه تنها بعد امتحان بلکه تا اخر عمرم میدونم ! فقط سر امتحان تمرکز نداشتم

مثلا برای تعریف فارماکودینامیک تعریف فارماکولوژی رو نوشتم !!!!

خدا رحم کنه ):

دیگهههه تولد شهربانو ۳۰آبان بود (۲۹*) که خوش گذشت 😊



دیشب هم رفتیم ش— -د 


و بعدش رفتیم یه کافی شاپ منچ بازی کردیم که

بازنده باید حساب میکرد ، اخرین نفرها شهربانو و مریم بودن اما وقتی

مریم حواسش نبود شهربانو دوتا از مهره هاشو اورد داخل 😂😂

بیچاره مریم فک کرد باخت 🤓 البته یکی دیگه حساب کرد .

سه تاشون میخواستن من اخر بشم 😝 مهره های همو نمیزدن 😕

ولی اول شدم 😂😂♥️


# اینا رو اینجوری گفتم که بگم خیلی هم بد نیست اوضاع ولی

دائم یه حسی درونت هست که میگه تموم شه دیگه !!

حالا مطمئنا وارد مرحله ی دیگه جایی دیگه سالهای دیگه

بازم این حس لعنتی هست :)

۱۲شهریور

موضوع بی اهمیته اما توش موندم ،

مخصوصا با این همه اتفاق ...

یا میشه مث همیشه ،

یا خیلی بهتر .

هرچند خیلی مهم نیست .

تکرا کن مهم نیست :)

۰۱تیر

نمیدونم چرا حوصله نوشتن ندارم زیاد !

با اینکه خیلی چیزا تو زندگی تحصیلیم رخ داده ک به درد نوشتن بخوره!!

از روز اخر بگم که بخاطر اینکه کل بچه های ترم تابستون اون شهر 

میومدن خوابگاه ما ، مجبور شدیم چمدون و بیشتر وسایلمون رو

برگردونیم (به جز ظرف هامونو ...)

تازه بیشتر بچه های خوابگاه داشتن میرفتن برای همیشه !

یا ترم اخری بودن  ، یا انتقالی گرفته بودن.

همه ی اونایی ک ازشون یکم خوشم میومد رفتن !

یعنی یجورایی ترم بعد خوابگاه میشه مث روز اول ، 

پر از ادمهای غریبه :(

از هم اتاقی های خودم هم نگم که دلم براشون کلی تنگ میشه!

حتی موقع خدافظی نزدیک بود گریه کنم ولی خب ضایع بود

این همه مدت تو اون خوابگاه یه قطره اشکم نریخته بودم :دی

واقعا ازشون ممنونم که برخلاف چیزایی ک شنیده بودم رفتار

کردن و با منو مریم که ترمک بودیم خیلی کنار اومدن وهمینطور

خیلی چیزا ازشون یاد گرفتیم ، 

ایشالله که همیشه دوست میمونیم:)

و با هم در ارتباط خواهیم بود !

این بار اخری تو اتوبوس وقتی به بیرون نگاه میکردم

حس کردم دلم برای اون شهر تنگ میشه !!!

همزمان داشتم سکته هم میکردم که این چ وضعشه؟

من همیشه موقع برگشت خوشحال بودم ! 0__o

#واسه شروع تابستون هم دارم سریال عشق اجاره ای رو میبینم😅.

۲۷اسفند
همیشه آدمهای اطرافمون برامون فقط یه اسم و فامیل هستند .
ایکس ایگرگی !
اصلا  میخوایم صداش بزنیم میگیم ایگرگییی؟
یا ته ش ، ایگرگیییی جان ؟ .
حالا یه موقعیت هایی پیش میاد ک با طرف دو قدم بیشتر
راه میری ، چارتا پله مثلا ! بعد از شانست اون ادم طوری باشه
که خیلی زود به بقیه اعتماد میکنه و رازهاشو میگه !
تو هم آدمی باشی که فقط گوش میدی و تایید میکنی :)
اووووف لعنتی این دختر خوده خوده من بود !
هی میگفت شاید باورت نشه ! و من شدیدا درک میکردم 
گفته هاشو ! میگفت شاید بخندی بهم ولی من چون اینطوری شد
گریه کردممم ! ولی من خودم هم گریه کرده بودم .
میدونی چی میگم ؟ داشت برام از داغ بودن چایی یا
سرد بودن بستنی میگفت :)) انقددددد مشابه ؟!
هی میگفت اونجا رو بخاطر این موضوع ها دوس دارم،
و من خودم هم دقیقا همونجا رو واس همون دلایل اون
 دوست داشتم! حتی وقتی درباره ی نفس کشیدن و هوا
گفت من جملات خودمو از زبون اون شنیدم :))
نمیتونستم بهش بگم هی فلااانی منم همینطور !
نمیتونستم بگم بخدا منم همینطوری شدم !
باور کن درک میکنم!
میفهممت!
نمیتونستم اینارو بگم ولی یهو بغلش میکردم از ته دل:)
اینطوری شد که روز اخر صمیمی بغلم کرد فک کرد
خیلی دوستیم :دی


۲۳اسفند
روز اول یه نیم ساعتی همینجوری وایستاده بودیم یکی
بیاد یه کاری بهمون بده ک انجام بدیم !
اما همه میومدن و رد میشدن حتی بهمون نگاه هم نمیکردن !!!
تا اینکه خودمون رفتیم قاطی شون شدیم و از vs گرفتن
شروع کردیم  :))
از اولین اقداماتمون هم این بود که رمز در ورودی بخش رو
یاد بگیریم که راحت خارج شیم ؛)
کلی با  خانم ها حرف میزدیم و بهشون راهکار میدادیم البته
مدیونید فک کنید خودمون هیچی بلد نیستیم :(
یه جا دیدم دوستم که هندبال کار میکنه داره به یه خانم
آموزش میده چیکار کنه شکمش بره تو :)))))) !!!
تازه دلمون واس پدرهای منتظر پشت در هم میسوخت و عکس
بچه هاشون رو میبردیم بهشون نشون میدادیم ...
تا اینکه یه خانمی اومد گفت اینا دانشجوهای فلان شهر هستن؟
چرا انقد آرایش کردن ؟ این چه وضعشه یکی از یکی بدتر ! خخخ
برید پایین صورتتون رو بشورید بیایدددد !
ما هم رفتیم یکم دنباله خط چشم پاک کردیم با رژمون و برگشتیم
مقنعه ها رو هم کشیدیم جلوتر ! تازه اینجا بود که فهمیدیم فقط
به تیپ ماماها و پرستارا گیر میدن ://
+ روز دوم هم چون شهادت حضرت فاطمه بود (تولد قمری م )
فقط ۴نفرمون رفتیم بیمارستان ، چون خلوت بود حسابی چیز میز
یاد گرفتیم ! فقط رفتیم از یه خانمی خون بگیرم که تا نزدیکش شدم
داد زد وااای اومدن سوراخ سوراخم کنن :)))))
اخرشم بهم میگفت من مطمئنم سنت از من بیشتره !
شما چرا درس خوندید من نخوندم و دومین بچمه و ...
البته بعدش فهمید ۲ سال از من بزرگتره .
روزهای بعد هم با اصرار خودمون بردنمون لیبر .
اومممم تازه تو بیمارستان چایی و غذا خوردم ! برای خودم
خیلی عجیب بود منی ک انقد حساس بودم و همیشه فک میکردم
چجوری تو اون محیط چایی میخورن؟
اما وقتی اون همه سرپا نگهمون داشتن و خستگیم ۱۰۰درصد شده بود
فهمیدم چایی تو بیمارستان خیلی میچسبه !

بعدتر رفتیم ازمایش تیتر انتی بادی(فک کنم ! ) دادیم
که بهمون گفتن برید مددکاری امضا کنن از شما پول نگیریم
کلی مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم :()
البته یکم اونجا رفتم تو فکر بابت رشته علوم آز:دی
وااای اون قسمت تو نوبت موندنمون هم خیلی جالب بود
تا رفتم تو صف وایستم همه مردم اومدن کنار من برم جلو!
بخاطر روپوش سفید !!!
(مجبور بودم سواستفاده کنم چون اینجوری با تو صف موندن
کل تایم کاراموزی باید تو صف ازمایشگاه میبودیم )
کلا تو بیمارستان بیشتر با اتفاقات خنده دار روبه رو میشیم
ولی چون استاد ترم قبلمون گفته تو بیمارستان نخندید بیمار ها
اعصاب ندارن ! ما هم نمیخندیم :) یا حداقل سعی میکنیم !!
 +جلسه ی قبل منو دوستم رفتیم به یه خانم اموزش شیردهی بدیم
که متوجه شدیم از جفتمون کوچیک تره و کاملا بیخیال نسبت
به گرسنگی بچه ! گوشیش رو برداشته تو تلگرامه ...
تازه ناراحت بود چرا نت ضعیفه :( منم گفتم هات اسپات کنم؟:/
دوستم علاقه شدیدی به جابه جا کردن بچه ها داره برعکس من !
گفت این نمیتونه بیا من بچه رو میارم نزدیک تو هم کمک کن
شیر بخوره :دی  بچه هم شیر نمیخورد ک مجبور شدیم سرنگ بیاریم
و من شیر بدوشم !! دقت کنید بدوشم !! :/  بعد بچه هم بغل دوستم بود
هی بهش با سرنگ شیر میدادم ...
شاید ۵ دیقه شد اما به زور خودمو کنترل کردم ک بالا نیارم 
واقعا چجوری وقتی بچه بودیم اون شیر رو میخوردیم ؟
خیلیییی بد بود ... کل روز حالم بد شده بود :/

# تو بیمارستان خیلی خسته میشیم و وقتی برمیگردیم خونه
فقط میتونیم بخوابیم و یکم شاید درس بخونیم برای همین
جمعه و برگشتن به شهر دانشجویی برامون خوشحال کننده س!
از همین الان به اون شهر لعنتی عادت کردم :دی
یعنی انگار من همه ی سالهای قبل زندگیم رو اینطوری گذروندم
که هی میرفتم اون شهر و برمیگشتم !!
شاید حتی بعدا دلتنگی و این داستان ها هم پیش بیاد ...
پ.ن : هنوز ۴ جلسه از کاراموزی مونده که دوتاش بعد عیده

۱۲اسفند

به زودی خاطرات کاراموزی رو مینویسم ،همشوو!

اما جالب ترین چیزی ک این دو روز دیدم رو الان میگم :

 یه خانمی بود که با ما دانشجوها خیلی خوب رفتار میکرد و

عجیب بهمون نگاه نمیکرد :دی  حتی روز دوم که رفتم دیرتر

از دوستام رسیدم ، اومد باهام سلام و احوال پرسی کرد !!

روزی که از اتاق عمل اومد بیرون میگفت من که نمیتونم

تکون بخورم چجوری ببینم بچه رو :(

منم گفتم نگران نباشید اوردنش عکسشو میگیریم بهت نشون میدیم،

یکم بعد که آوردنش داشتیم از بچه تعریف میکردیم ..

چشمهای مامانش خیلی قشنگ بود به نظرم و به

مامانش گفتم منتظرم چشمهاشو باز کنه ببینم مث چشمای

مامانش هست یا نه :)

که با لبخند گفت شبیه چشمای باباشم باشه قشنگه ،

و ادامه داد قدش چقدره؟ من : ۵۰ 

اون : عهههه قدشم به باباش رفته ،وزنش چقدره؟

من: ۳۵۵۰   اون : دقیقا هم وزن باباش موقع تولد !

+خلاصه که خیلی به همسرش عشق میورزید

برخلاف بیشتر خانم هایی که اونجا بودن و زیاد

خوشحال دیده نمیشدن !! 

از اون طرف همسرش هم مدام زنگ میزد که قبول نیس

نامردیه ! چرا تو بچه رو دیدی من ندیدم :دی

داشتم به بچه نگاه میکردم و فک میکردم قراره

با عشق بزرگ بشه و ذوق میکردم :))

۱۱بهمن

واقعا دیگه دارم دیوونه میشم ، 

نمیتونم مث یه قضیه ترسناک ازش فرار کنم !!

که تو اینستا یه کلیپ سنتور نوازی ببینم حسرت بخورم!

باعشق ببینمش ، چندین بارررر ...

الان دقیقا دو سال میشه که بطور جدی نرفتم سراغش

همش بخاطر تغییر تایم کلاس اون استاد ریاضی کنکور :/

بعدش یه چند بار از جعبه ش درش اوردم کوک کردم

دوتا اهنگ زدم گذاشتمش سرجاش 0___o

اینجا مینویسم که ؛ از این هفته رفتم شهردانشجویی پیگیر

کلاس اموزش موسیقی میشم :) اولشم از دانشگاه شروع میکنم

چون یه سری تبلیغات دیدم درباره ش ،

اتفاقا فقط سنتور و گیتار بود ...

+هوووف نوشتنشم راحتم کرد حتی :))

۳۰دی

بعد امتحان اناتومی رفتیم به مدیر گروه بگیم که واس کاراموزی

اسم منو مریم رو تو یه لیست بده بفرسته تهران !

که ایشون با عجله گفتن اوووووه الان اومدید میگید؟

سه هفته پیش فرستادم اسامی رو ،این چیزا رو زودتر بگید ...

بعد مریم خیلی نا امیدانه بهم گفت کاش زودتر میومدیم :(

منم بیخیال گفتم خب شاید همینجوری شانسی با هم افتادیم :)

بعد بد نگاه کرد و گفت بین این همه آدم 

با این تفاوت الفبایی فامیلی هامون؟؟؟!!

منم گفتم بالاخره ۲ درصد که احتمال داره :))

تا اینکه دیروز وقتی خواب بود ، لیست اسامی رو گذاشتن تو گروه!

 و دیدم که اسم منو مریم تو یه گروهه ! حتی اسممون پشت سر هم بود!!

۶_مریم ت ٧_ فاطمه ف ... بعد بقیه گروه ها ۶ نفره بودن یعنی من اضافه اومدم موندن اضافه کنن اخر کدوم گروه ؟ :دی

حالا مریمو بیدار کردم میگم پاشو ببین میگه داری 

مسخره م میکنی امکان نداره  !!

+امروزم موقع نماز خوندن یهو دیدم چادر نمازم همونیه که 

اول دبیرستان تو اردوی مشهد واسه مامانم خریده بودم اما

مامان نگهش داشته بود تااینکه امسال داد به خودم :)

بعد همون روز خرید تو بازار رضا اومد تو ذهنم ، با دختری

که نمیشناختمش تلفنی حرف میزدم درباره ی موضوعی که

من تو اون سن هیچ درکی ازش نداشتم ! چرا دخالت کردم ؟

چراااا؟ که امروز خودم عمیقا دختره رو درک کنم ؟ ؟ ؟

زمین بدجوری گرده ...

۲۵دی

... که از همه ی بیست و چهارم دی ها متنفر باشی !

+مینویسم متنفر ، شما یه چیز بدتر بخونیدش :(

۱۵دی

دارم بافت میخونم برای امتحان یکشنبه .

اندیشه هم نخوندم برای امتحان شنبه !!

+مهم نیست وقتی دارم میام خونه قراره چند روز اینجا باشم،

مهم اینه تا به خودم میام وقت رفتنه ...

هربار هم یک ساعت و نیم تو مترو هستم یه چیزی حدود 

سه ساعت هم تو اتوبوس ، بعد کلی اتفاق های کوچیک و جالب

تو این تایم مشاهده میشهههه :)

مث اون بار اول که یه دختر کوچولو یهویی اومد کنارمو گفت

میشه گوشتو بیاری جلو ؟؟  بعدش ادامه داد با من دوس میشی؟

منم گفتم نه :/  پرسید چراا؟؟؟ گفتم کلا با کسی دوس نمیشم :دی

بعدش برگشت به سوی مادرششش :))

یا دفعه بعدش که مجبور شدم بین یه عالمه سرباز سوار واگن اقایون

بشم و همه یجوری نگاه میکردن تا اینکه یکیشون جاشو داد بهم

گفت آبجی بیا شما بشین :) داشتم به میم میگفتم دلم میخاس

یه مشت کافور بپاشم تو صورتشون :دی

اتوبوسم که دیگه عالی تر ،مخصوصا با وجود مریم که به همه چی

دقت میکنه تا تهشو میفهمه و برام تعریف میکنه خخخ

+امروز و فردا کلا باید درس بخونم و خیلی کار دارم ،

اما جایزه ش ۳ ساعت تو اتوبوس خوابیدن و آهنگ گوش دادنه:))

۱۹آذر
چند ساعت پیش بیتا فیلمی از برنامه دورهمی
رو میدید که اقای مدیری داشت میگفت سه روز
برنامه های ارتباطی گوشیتون رو حذف کنید بهشون
سر نزنید ببینید چ ارامشی بهتون دست میده !!!
حالا من بودمو یه بهونه ی خوشگل ...
برای حذف اینستا و تل لازم نبود توضیح من دراوردی ای 
تحویلشون بدم . حتی به مامان هم همین ماجرای دورهمی
رو گفتم :) 
سه روز میشه تا سه شنبه صبح ؟! اوهوم.
نمیدونم منتظر چ عکس العملی هستم ؟؟ شایدم فقط
بهترش اینه یه سری عادت ها از سرم بپره .امیدوارم!
+دوس دارم یکی بیاد ازم بپرسه چند از ده؟
چند از ده تغییر کردی؟ نه نه ! الان که فک میکنم
بیشتر دوس دارم بیان خودشون بگن چند از ده .
                 "دون گجیلدام اوچ آی و بی گون " 
۲۹آبان

خدا کنه این حس و حالم گذرا باشه ، 

مخصوص همین برهه از زندگی باشه ،

واس همه همین باشه !

انگار قبلا یه آرامشی ، یه آخیشی داشتم که دیگه ندارمش ،

نه تو شهر دانشجویی حس میکنم تو شهر و وطن خودمم و

نه حتی تو شهر محل زندگیمون :(

وقتی از بیرون زندگی دانشجویی منو میبینن فک میکنن خیلی

خوش میگذره ، دارم میترکونم و ...

عااااره ! خوبه ـ  خوشم میگذره ، ولی مث یه اردو باحاله

که هی به خودم میگم اوکی خوش گذشت ، تموم شه .

ولی تموم نمیشههههه :((

شبا که از دانشگاه داریم میریم خوابگاه یه تیکه خیابون باید

پیاده بریم ، خب شب شده و در جهت مخالف خودروها باید 

حرکت کنیم . پس منمو کلی چراغ تو تاریکی و یه هندزفری

تو گوشم و البته مریم هم بعضی وقتا حرف میزنه که متوجه نمیشم.

تو اون راه دائم فک میکنم چیکار کردم که این شد ؟ 

از اینجا به بعد زندگی چطوریه؟ ! قراره خراب ترش کنم ؟

+ نمیتونم توصیف کنم این حجم از غصه ی نشسته رو دلم رو.

الان تو اتاق خودم هستم تو خونمون ، ولی انگار اینجا مهمونم،

میخوام برم بیرون یه سری لباسام نیس ، میرم خوابگاه یه چیزایی

میخوام که تو اتاقمه :((

اینا واس خودم هم احمقانه به نظر میرسه ولی چیزیه که دست

خودم نیس و داره زجرم میده .

#خدایا ... 


۰۵آبان

بستنی رو خوردیم و اومدیم بیرون ، دیدم شب شده و خیابون تاریکه

یه نفر هم شغلش داشت کارشو میکرد و من زل زده بودم بهش !

با دقت با تموم وجودم با خوده خود قلبم داشتم میدیدم:)

یکم بعدترش یادم اومد که رفته بودیم سینما و هیچکس

به جز ما ۳تا نبود ، اما پسره گفت با یک نفر هم فیلم پخش میشه.

بعد ما ترسیده بودیم و اومده بودیم بیرون ...

تازه گفته بود اومدید فیلم ببینید ؟؟؟ :/

اون طرف خیابون هم که داشتیم راه میرفتیم متوجه شدم

یه اقایی داره دنبالمون تند تند قدم برمیداره ، به مریم و زهرا

گفتم یکم تندتر راه برید ، با زیاد شدن سرعت ما ، اونم ژست 

دویدن گرفت . تنها چیزی ک در دسترس بود یه مغازه ی بستنی

فروشی کوچیک و ساده بود !!! 

و ما بودیم و هویج بستنی به شکل توفیق اجباری .

#ترس ک یادم رفته بود هیچ ، زل زده بودم به یه *** :)



۳۰مهر

فدای سرت اگه برگا میریزه ، 

                     گلم این فصله دست ما نی که ...

+اینجا تو خوابگاه ، همه ی چیز های لعنتی حس میشن.

و بدترینشون فقره ! ندونم کاری هایی ک منشاء شون فقره!

دیدن هم سن و سال هایی ک دارن حمقات های آشکاری میکنن،

روابط سردرگم ... حسادت هایی که با دیدنشون 

شما صاحب دوتا شاخ خوشگل میشید :)

دل سوزی های لعنتی ...

و من دلم دکمه ی Stop میخواد ، هوووف !!!

۲۸مهر

نمیدونم چرا دیگه حوصله ندارم بنویسم از این روزا

که نوشتن درباره شون برای بعدها خیلی مهمه !!

البته شایدم وقتشو ندارم 0__o

از تاسوعا بنویسم که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی عمه

ما و عمو ن اینا که عمه گفت جا پارک نیست با ماشینهای

خودتون نیاید !! با تاکسی ون رفتیم ...

بعد من دلدرد شدیدی داشتم اصن حالم خوب نبود ،

تو خونه گوشی رو اومدم بذارم تو کیفم بعد با خودم گفتم

نه بذار تو دستم باشه . رسیدیم خونه ی عمه که

یهو یادم اومد گوشیمو خونه جا گذاشتم و با عمه و 

عروس عمو و مامان کلی رفتیم هیئت و اینور اونور

شب همینطور که داشتم سینه زنی رو تماشا میکردم با خودم

گفتم امسال هیچی نیست که بخاطرش بخوام گریه کنم

و خیلی یادش بیوفتم و ...

شب ساعت ۱ونیم که سرمو گذاشتم رو بالشت یهو یادم اومد

من تو ون به دوستم پی ام دادم :/ بلههه گوشیم رو گم کرده بودم!

بیدار شدمو کلی داد و گریه ک بدبخت شدم عکسااااام :(((

خیلی حس بدی بود ، غیر قابل توصیف ...از همه بدتر که

عکسای تولد دوستم هم تو گوشیم بود ، شب تاسوعا بود

و من تا صبح نخوابیدم و گریه کردم ، بعد به این فک کردم

که من گریه خواسته بودم؟ شاید اره ...

صبح روز عاشورا به زور بابا رو بیدار کردم که بریم

دنبال گوشی ! هرچند پیدا کردنش غیرممکن به نظر میرسید

رفتیم ایستگاه ون ها که دیدیم فقط چندتاشون اومدن

چون عاشورا بود ، خیلی خسته و عصبی بودیم با بابا برگشتیم

خونه و بعدتر بابا رفت خونه ی عمو و من کل عاشورا رو

تو خونه تنها بودمو گریه کردم !! حتی شام غریبان رو هم

تنهایی شمع روشن کردم :(

فقط آرزو میکردم که گوشیمو بصورت له شده پیدا کنم

و دست کسی نیوفته که اطلاعاتم ...اووووف :((

همه میگفتن بیخیال شو تازه گوشیم رو سایلنت بود و

هرچی زنگ میزدم کسی ج نمیداد از طرفی میترسیدم ک

باتریش تموم شه و کلا خاموش شه !! روز بعدش با

بابا دوباره رفتیم همون ایستگاه ک یکی از راننده هایی

ک روز عاشورا دیده بودیم گفت من رفتم خونه با مشخصاتی

ک شما دادید یه دوستم اومد تو ذهنم زنگ زدم بهش رفت

ماشینشو دید گوشی اونجا بود !! الان توراهه میاد و گوشیتون

میارهههه :))) اصن خوشحالیم قابل نوشتن نیس :دی

مث معجزه بود  برامممم ، انگار دو روز گوشی گم شد

تا من بدون ابزار وقت گیر راحت عزاداری کنم و نمیدونید چقدر

گریه کردم !! 

+در حال حاضر تو خوابگاه هستم و امروز مریم و خیلی 

از بچه ها رفتن خونشون ، اما من نرفتم با اینکه از بعضیا

راه خونه برام نزدیک تر بود !! نمیشه گفت دلگیر نیستم

و گریه م رو کاملا دارم کنترل میکنم ، اما واقعا این یک روز

ارزش رفتن نداشت فقط حالم رو گرفته تر میکرد ، چون باید

جمعه برمیگشتم ! اما ب خودم قول دادم هفته ی بعد اگه

چهارشنبه پراتیک نداشتیم برم خونه ؛ دلتنگیم حد نداره .

+خداروشکر میکنم بخاطر هم اتاقی هام ، الان ک مریم رفته

اصن تنها نشدم و با بیتا غذا درست کردیم و خوردیم ۲ساعت

دیگه هم میریم بیرون ؛) با اینکه همشون ازم بزرگترن و سال اخرین

ولی  خیلی باهم راحتیم و ... :)

#اینجا یه برج داره ب قول دوستم قطب گردشگریه خخخ

دیشب با مریم رفتیم  

+هروقت میریم تو اتاق پراتیک دپرس میشیم

چون کارای پرستاری رو بهمون اموزش میدن و بچه های

مامایی خیلی رو این قضیه حساسن :دی

مثلا امروز تعویض ملحفه روی تخت مریض بهمون یاد داد

برای مریضی ک بیهوشه :)) هممون دلمون میخاس سرمون

بکوبیم به دیوار ، اخه انصافا این کار خدمات نیست؟

اینم منم و برخورد صحیح با بیمار رو

به دوستان اموزش میدمD:


۱۷مهر

اووووم انقدر اتفاق های کوچیک و بزرگ افتاده که حوصله

ندارم همشو بنویسم ، اما خب از همینجا بگم که روز ثبت نام

با یکی دوس شدم که اسمش مریم بود و با هم تصمیم گرفتیم

نریم خوابگاه خود دانشگاه و رفتیم پانسیون !

اسمش یکم منو ترسوند خخخ مریم های زندگی من .  .  .

جمعه هفته ی پیش اون ساعت ۱۵رسید پانسیون و من 

نزدیک ۱۸ که یکم جا به جا شدیم و بعدش نماز خوندیم و

شام خوردیم ،ظرفا رو هم شستیم اما لعنتی ساعت نمیگذشت !

شایدم بخاطر دلتنگی بود ، ولی یکم بعدش  دختری وارد

شد که تازه ازدواج کرده بود و شیرینی به دست و این داستانا.

هم اتاقی ما اومد به زور دستمونو گرفت برد تو جمعشون

که البته دمشم گرم :) ما همون شب با همه اشنا شدیم !!

اما ساعت کلاسهامون افتضاحه و ما در روز حداقل دو سه بار

در رفت و امد بین خوابگاه و دانشگاهیم :(

خیلیییی خسته میشدم و ساعت ۲۲ میخوابیدم صبح هم باید

۵و نیم بیدار میشدم که صبحونه بخوریم و حاضر شیم ...

راستش فعلا همش تو کلاسا حس خواب داشتم و خستگی .

بچه های کلاسمون هم که ۴۱ نفریم تقریبا خوبن ، چون بیشترشون

بچه های تهران و اطرافشن خیلی زود باهاشون جور شدم .

البته هرشب یکی تو تل پی ام میده سلام فاطمههه جون 

و من نمیشناسم کیه 😀 اخریه تازه عکسم داد بازم نشناختم خخخ

تازه با مریم یه روزم رفتیم شهر محل تحصیل گردی :دی

خیلی شهر امنیه و ارامش داره ! کم کم که بهش عادت کردم

دیدم خیلی هم با تهران فرق نمیکنه ! یجورایی تهرانه کم ترافکیه .

+منو دوستم انقدر تو خوابگاه میخندیم و بهمون خوش میگذره

بقیه همش حسودیشون میشه چرا شما گریه نمیکنید و دپرس نشدید!

از بچه های پانسیون هم بگم که دو سه نفرشون یکم بی ادب هستن

اما درکل همشون بچه های خوبی هستن (طبق شناخت ۴ روزه)

یکی از هم اتاقی هامون که دانشجوی سال اخر رشته ی خودمونه

خیلیییی دختر ماهیه :)  اون یکی هم خوبه ولی همش میترسم

اشتباه شناخته باشمش ، یکم مجهوله !!

مثلا ساعت ۵ونیم صبح که هنوز رو تختم و چشمامو باز کردم

با ذوق میگه پاشو حلیم بزن رفتم همین الان گرفتم خخخخخ

+تنها چیزی که بعضی وقتا ناراحتم میکنه ، تنها موندن مامان بابامه،

وگرنه واقعا اونجا سختی زیادی نمیکشیم !!

#در حال حاضر هم خونه هستم زیرا اون سه شنبه بعد کلاس

همه اومدیم خونه و تا شنبه ی بعد کلاس هارو کنسل کردیم !

بعلههه یه همچین Vj هایی هستیم مااا 😝


۰۷مهر

من همه ی امسال رو منتظر رشته ی علوم آزمایشگاه بودم ،

بعد از اینکه فهمیدم قراره مامایی بخونم ، تقریبا ناراحت بودم!

نه بخاطر اینکه از اینده شغلی و ... میترسم ! نه !

فقط بخاطر اینکه من اصلا از بچه ها خوشم نمیاد ...

از بچه ی خیلی کوچیک میترسم حتی !!

اما امشب تو اینستا یه فیلم درباره ی زایمان طبیعی 

که بعد از برش سزراین انجام میشه  دیدم👀

اشکم دراومد :)  تماشای تلاش بچه هه برای بیرون اومدن

حقیقتا لذت بخش بود  .

صدای گریه ش هم رو مخم نبود !

حسم رو نسبت به رشته بهتر نکرد ولی از اون

حس بد و ناراحتی خارجم کرد .

#الهی شکر💓